ماشااله رزمی
پی آمدهای استراتژیک جنگ آمریکا واسرائیل با ایران
قرن بیست و یکم در خاورمیانه با غرش هواپیما های جنگی و انفجاربمب وموشک ومتقابلا با عملیات تروریستی آغازشد و اکنون رویای صلح پایدار برای مردمان این منطقه از هرزمان دیگری دست نیافتی تربنظر می رسد زیرا جنگ های این منطقه مذهبی شده و جنگ سالاران به جنگ آخرالزمانی اعتقاد دارند، یعنی جنگ و صلح ازحالت دفاعی و میهنی خارج شده و وابسته به تصمیم سوداگران مرگ و افراد متوهم شده است. در دنیای گلوبالیزه و اوضاع آشفته کنونی برای ایجاد دنیای چند قطبی، جنگ ها درابعاد جهانی جریان می یابند و به فاجعه منجر می شوند. یک ضرب المثل آفریقائی می گوید:
« وقتی فیل ها با هم می جنگند گل ها زیرپاهایشان له می شوند ».
در دنیای آشفته فعلی، امریکا واسرائیل، جمهوری اسلامی ایران را عامل تروریسم وبی ثباتی خاورمیانه معرفی می کنند اما ایران و بعضی دیگر از کشورهای منطقه، اسرائیل و آمریکا را عوامل بی ثباتی خاورمیانه می دانند. قضاوت بی طرفانه اینست که هر سه کشور مشترکا خاورمیانه را به کوره آتش جنگ های بی پایان تبدیل کرده اند.
روزهفتم آوریل 2026 روزنامه نیویورکتایمزگزارشی مفصل منتشرکردکه نشان میدادبنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، چگونه دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، را به حمله به ایران متقاعد کرده است؛ تصمیمی که اکنون باید از دو زاویه بررسی شود. عبداله گل رئیس جمهورسابق ترکیه درمقاله ای آن دو زاویه را چنین بررسی می کند:
« نخست، این ماجرا نشان میدهد که آمریکا تا چه اندازه آسان میتواند به جنگ کشیده شود. بیتردید، یک ابرقدرت مجهز به سلاح هستهای باید برای تصمیمگیری درباره جنگ و صلح، ساز و کارهایی بسیار مستحکم داشته باشد.
دوم، به نظر میرسد پیروزی آمریکا در ونزوئلا، اعتماد بهنفس بیش ازحدی ایجاد کرد که به حمله به ایران انجامید. دولت ترامپ تصورمیکرد با استفاده از قدرت نظامی،هیچ مانعی جلودارش نیست. اما اوضاع درایران بسیار پیچیدهتر و دشوارتر از آب درآمد. زمانی که آمریکاییها دریافتند تنها شباهت این دو کشور ذخایر نفتی آنهاست، دیگردیر شده بود.تصویرآمریکایی که دردرگیری با ایران گرفتارشده، بهشدت به اعتباراین کشورلطمه میزند. پیشتررقبای آمریکا قدرتهای بزرگی چون چین و روسیه بودند، اما اکنون ایران نیزبه این جمع اضافه شده است. دههها دشمنی آمریکا با ایران، مواضع آن را سختتر کرده است. چالش پیش روی همه طرفها این است که میان نگرانیهای حکومت و حق ایرانیان برای برخورداری از رفاه در صلح و امنیت، راهی برای سازگاری پیدا کنند».
اگرتاریخ را ورق بزنیم می بینیم که روزگاری آمریکا سرزمین آزادی و سیستم حکومتی آن ایده آل نخبگان جهان بود. آلکسی دوتوکویل اندیشمند و سیاستمدار سرشناس فرانسوی و نویسنده کتاب « دموکراسی درآمریکا» درسال 1885 دموکراسی آمریکا را ستوده وگفته بود«من درآمریکا بیش ازآمریکا را دیدم، من دموکراسی را دیدم ». آزادی درآمریکا طی دوقرن گذشته قابل قبول ترازسایرنقاط جهان بوده. وودرو ویلسون 28 مین رئیس جمهور آمریکا بود که بعد از جنگ جهانی اول به شکل گیری « جامعه ملل» کمک کرد و در ۱۹۱۸، در برنامه معروف خود موسوم به «چهارده اصل»، اصولی برای برقراری صلح پس از جنگ جهانی اول مطرح کرد و«حق تعیین سرنوشت ملل بدست خودشان» را، به یک واقعیت پذیرفته شده درروابط بین الملل تبدیل کرد.اما با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و تک قطبی شدن جهان، دردهه 1990 آمریکای بی رقیب برای حفظ برتری خود درسراسر جهان، بی وقفه به جنگ روی آورده و معلوم نیست جنگ های بی پایان آمریکا تا کی ادامه خواهند یافت.
درجنگی که آمریکا و اسرائیل از28 فوریه 2026 برای براندازی جمهوری اسلامی آغاز کردند ولی موفق نشدند، زیرا علت شروع جنگ برای آمریکا روشن نبوده و چگونگی خروج از آن بدقت برنامه ریزی نشده بود لذا در ادامه با طولانی شدن جنگ، سه سناریو را در مقابل ایران قرارداده اند : مذاکره وتسلیم یا تشدید جنگ وبمباران زیرساخت ها ویا مرگ تدریجی با محاصره وتحریم اقتصادی(یا تسلیم یا نابودی یا مرگ با گرسنگی). که هرسه سناریوهمزمان درحال اجرستند.
سوال اساسی اینست که کدام یک از این سناریو ها نتیجه خواهد داد:
سناریوی نخست؛ مذاکره و توافق برای تسلیم.
دراین سناریو، طرفین به این نتیجه میرسند که ادامه جنگ هزینهای بیشتراز توافق دارد. طبق نظریه امانوئل کانت، صلح زمانی تحقق می یابد که طرفین جنگ هزینه جنگ را بیشتر ازهزینه صلح برآورد بکنند. اما مذاکرات با ایران ازنظرآمریکا برای تسلیم بی قید وشرط است بهمین خاطرمذاکره کنندگان آمریکائی نه دیپلمات های حرفه ای کارکشته بلکه دو نفر تاجر معاملات املاک هستند و به غیر ازتسلیم شدن چیز دیگری از ایران نمی خواهند. اما از نظر ایران این مذاکرات میتواند از موضوعات محدود آغاز شود؛ برای مثال کاهش تنش، امنیت کشتیرانی، مسائل هستهای یا رفع بخشی از تحریمها. این مسیر البته به اعتماد متقابل نیاز دارد؛چیزی که اکنون وجود ندارد وطی نیم قرن گذشته دیوار بلند بی اعتمادی هر روز بلندتر شده است. مذاکره برای ایران ایده آل است چون وقت کشی است و درسیاست داخلی آمریکا به ضرر حزب جمهوریخواه تاثیرمی گذارد، ولی آمریکا و اسرائیل فقط تسلیم بی قید وشرط ایران را می خواهند.
جنگ های دو سال اخیر نشان داده اند که جمهوری اسلامی تسلیم نخواهد شد لذا امکان دارد جنگ های دیگری نیز رخ بدهند و آمریکا واسرائیل تاکتیک چمن زنی را بکار ببندند تا کشور ایران تبدیل به یک کشور کلنگی و دولت ایران تبدیل به یک دولت ورشکسته بشود. آنگاه چه بساجنگ داخلی و تکه پاره شدن ایران پیش خواهد آمد. بازیگران اصلی سناریوهای مطرح شده، همان سه کشور آمریکا ، اسرائیل و ایران هستند اما کشورهای منطقه و قدرت های بزرگ جهان نیز بر اساس منافع ملی خودشان می کوشند در اجرای این سناریوها نقش داشته باشند. تغییرات در آمریکاهم می تواند در سرنوشت جنگ تاثیر بگذارد به همین خاطر عبدالناصر همتی رئیس بانک مرکزی ایران می گوید ما برای دو سال دیگر( یعنی تا پایان ریاست جمهوری دونالد ترامپ) برای تهیه مایحتاج عمومی ارز کافی ذخیره کرده ایم.
با توجه به رقابت های سیاسی در داخل آمریکا، می توان گفت که حزب دموکرات آمریکا خواهان حل مساله ایران از طریق تحریم اقتصادی و مذاکره است اما حزب جمهوریخواه شیوه جنگ، محاصره دریائی و فشاراقتصادی حد اکثری را انتخاب کرده و می خواهد بعد ازشکست دادن درجنگ، ایران را وادار به سازش با اسرائیل بکند یعنی نظیر همان وضعیتی که بعد از شکست دادن عبدالناصر برای مصر پیش آوردند. برهمین اساس است که دونالد ترامپ می گوید که « ایران شاید درآینده به پیمان ابراهیم به پیوندد ».
سناریوی دوم؛ تشدید دوباره درگیری و بمباران زیر ساخت ها.
این احتمال نیز بصورت ملموس همچنان وجود دارد و طرفین دست به ماشه هستند. در جنگ های 12 روزه 2025 و40 روزه 2026 بخشی از زیرساخت های ایران ویران شده اند. از نظرایران هرگاه مذاکرات شکست بخورد، سوء تفاهمی امنیتی رخ دهد یا یکی از طرفین احساس کند طرف مقابل درحال تغییرموازنه به زیان اوست، امکان بازگشت به درگیری شدیدتر وجود خواهد داشت. ازطرف آمریکا، شروع حمله مجدد ، موکول می شود به سیاست های داخلی، در نظرگرفتن عمده نگرانی های کشورهای جنوب خلیج فارس و جایگزینی تسلیحات مصرف شده درجنگ و آمادگی دولت اسرائیل برای شرکت درجنگ. بدینجهت آمریکا رغبتی به مذاکره نشان نمی دهد. کشورهای همسایه ایران هم بویژه پاکستان و قطر سعی می کنند میانجیگری بکنند اما خواسته های طرفین آنقدرازهم فاصله دارد که توافق را مشکل وحتی غیر ممکن می سازد. در دولت آمریکا هم بین معاون رئیس جمهور با وزیر جنگ اختلافات جدی در باره شروع مجدد جنگ وجود دارد و این امر پیش بینی سیاست جنگی آمریکا را مشکل ترمی سازد.
سناریوی سوم؛ ادامه جنگ فرسایشی و مذاکره همزمان، فقیر کردن و گرسنگی دادن.
شاید این سناریو که ایده اسکات بسنت وزیر خزانه داری آمریکاست ازهمه پیچیدهتر باشد؛ یعنی جنگ بهطورکامل متوقف نشود،اما کانالهای دیپلماتیک نیز باز بمانند. در این وضعیت، هر دو طرف تلاش میکنند از یک سو فشار نظامی و سیاسی را حفظ کنند و از سوی دیگر، برای رسیدن به توافق احتمالی راه مذاکره را باز نگه دارند. گزارشهای اخیر دقیقاً چنین وضعیتی را نشان میدهند: همزمان با ادامه درگیری و تهدیدهای متقابل، تلاشهایی برای احیای گفت و گو نیز درجریان است. فعلا فشاراقتصادی حد اکثری بر قراراست، محاصره دریائی وهوائی کامل شده وآمریکا در صدد ایجاد محاصره زمینی است. این شیوه همان تاکتیک پختن قورباغه و کشتن تدریجی با فقیر کردن و گرسنگی دادن است. اما بنظر میرسد سیاستمداران آمریکا به این حقیقت واقف نیستند که حاکمان جمهوری اسلامی نشان داده اند که نسبت به رنج مردم ایران، بی حس و بی تفاوت هستند. سناریوی فقیر کردن ایران بصورت کامل درحال اجراست.
در هرسه سناریو، تسلیم جمهوری اسلامی مد نظراست ولی جمهوری اسلامی مقاومت می کند. حکام جمهوری اسلامی در ایجاد این وضعیت فاجعه بار مقصرهستند. رهبران جمهوری اسلامی از روز اول بقدرت رسیدن خود، ظاهرا بدلایل ایدئولوژیک ولی با رویای ایجاد امپراطوری شیعه، نابودی اسرائیل را مبنای سیاست خارجی ایران قرار دادند و با گروگان گرفتن دیپلمات های آمریکائی در تهران و دادن شعار مرگ برآمریکا با بزرگترین ابرقدرت جهان سرشاخ شدند و اکنون در جنگی نا برابر، تاوان سیاست های غلط خود را پس می دهند.
جمهوری اسلامی ایران، حالا در ضعیف ترین مرحله تاریخی خویش قرار دارد، و حکومتی است که با ملت خود در جنگ است لذا نمی تواند در جنگ با قدرتهای خارجی پیروز شود. آمریکا و اسرائیل شناخت کاملی از نقاط ضعف جمهوری اسلامی دارند و بعید است این فرصت طلائی را برای بزانو درآوردن ایران از دست بدهند. رهبران اصلی آمریکا و اسرائیل مرتب می گویند که می خواهند « کاررا تمام کنند ». البته آنها ازهمان روزاول جنگ می خواستند کاررا تمام کنند اما کارها آنطورکه فکر می کردند پیش نرفت. استراتژهای آنها قدرت تخریبگری جمهوری اسلامی را دستکم گرفته بودند. آنان فاصله حکومت با مردم و ویرانی اقتصاد ایران را می دیدند ولی از راز بقاء و تاب آوری جمهوری اسلامی شناخت درستی نداشتند و اکنون هیچکس نمی تواند دقیقا بگوید که این جنگ تا کی ادامه خواهد داشت و چگونه پایان خواهد یافت. جنگی که اقتصاد جهان را به گروگان گرفته است. احتمال دارد جمهوری اسلامی سقوط کند ولی اگر باقی بماند فقیر و فقیرتر خواهد شد و ایران چنان ویران خواهد گردید که نسل های آینده برای بازسازی آن، دهه ها رنج خواهند کشید.
اگرسناریوهای مطرح شده نتیجه نداشته باشند آمریکا دیگرچه می تواند بکند. علی اکبرصالحی وزیر خارجه سابق ایران ومسئول قبلی انرژی هسته ای درمصاحبه با سایت انتخاب سوال می کند و خود نیز جواب هائی می دهد که همان مواضع سیاسی میانه روهای ایران است، که اگر جنگ سوم آمریکا علیه ایران شروع شود چه نتایجی خواهد داشت؟:
«آیا رژیم تغییر میکند؟ به نظر من خیر. آیا مردم از نظام فاصله میگیرند و کشور را رها میکنند؟ برعکس، انسجام داخلی بیشتر میشود. آیا ایران تکهپاره میشود؟ مردم چنین اجازهای نخواهند داد.آیا ایران وارد مدار سیاستگذاری غرب میشود؟ مطلقاًخیر. پس آمریکا چه میخواهد؟ نه میتواند ایران رادرمدارسیاسی خود قرار دهد، نه آن را تجزیه کند، نه نظام راعوض کند و نه مردم را ازنظام جدا سازد. نتیجه نهایی، آسیب مادی به ایران است؛ گرفتاری هایی که شاید ۳۰ تا ۴۰ سال کشور را عقب بیندازد...درمورد عربستان و حوثیها، باب المندب فعلاً برای کشتیهای تجاری کشورها جهان بازاست و تنها به کشتیهای مرتبط باعربستان حساسیت نشان داده میشود اما در صورت تشدید جنگ، این تنگه نیز با بحران غیر قابل کنترل روبرو خواهد شد و یقینا مشکلات جدیدی رخ خواهد داد. اگرچنین جنگی رخ دهد درنهایت یک سرزمین سوخته درکل منطقه پدید میآید که راه رابرای اسرائیل هموارترمیکند آمریکا کنارمیکشد یا تضعیف میشود وعملاً اسرائیل به عنوان بازیگرفرصت جولان بیشتری پیدا میکنداین خطرناک است. پس ازایجاد منطقه سوخته،اسرائیل باجدیت بیشتری به سمت مصروترکیه خواهد رفت.همه این چیدمان حوادث هرچند ممکن است تخیلی به نظربرسد، در دل ایده و آرمان تخیلی«اسرائیل بزرگ» (ازنیل تا فرات) نهفته است».
راز تاب آوری و بقای حکومت های دیکتاتوری درایران را باید درموقعیت ژئوپلیتیک آن جستجو کرد نه دربلوغ سیاسی حاکمان ایران.
ایران امروزی باقی مانده امپراطوری صفوی است وعلیرغم جدائی بخش هائی ازچهار طرف آن، همچنان ساختار امپراطوری اش حفظ شده است. یک میلیون وششصد و چهل وهشت هزار کیلومتر مربع مساحت دارد، یازده ملت و تعداد زیادی اقلیت های اتنیکی ودینی درچارچوب آن زندگی می کنند، دارای بهترین موقعیت ژئوپلیتیک است ازشمال وجنوب به دریا واقیانوس وصل است، با 7 کشور دارای مرزخاکی و با 8 کشور دیگر مرز آبی دارد، مخزن دومین منبع نفت و نیز دومین منبع گاز طبیعی جهان است و یکی ازغنی ترین کشورها از لحاظ دارا بودن معادن ارزشمند و کمیاب می باشد، بیش از 90 میلیون نفرجمعیت و کادرهای جوان وآموزش دیده وتاریخی طولانی و جامعه ای متکثر دارد وصدها امتیاز دیگرکه می توان یک به یک آنها را برشمرد. درچنین کشوری که همه اسباب بزرگی فراهم است، هرنیروی اجتماعی قدرت سیاسی را بدست بگیرد و آنرا اداره کند، دراندک مدتی به نیروی برترخاورمیانه وبه رقیبی برای حضور قدرت های مسلط جهان در منطقه تبدیل می شود و منافع آنان را بخطر می اندازد، رضاشاه، محمد رضا شاه و خمینی از آخرین نمونه ها هستند. در چنین موقعیت جغرافیائی قدرت های بزرگ برای بقدرت رساندن نیروی وابسته بخود، دخالت خواهند کرد، درمقابل نیروهای مخالف آنها نیز بیکارنخواهند نشست و مقاومت خواهند کرد. بقول پابلو نرودا: « می توانند همه گل ها را بچینند اما نمی توانند مانع آمدن بهاربشوند».
ایران دردوران استعمار، منطقه حائل بین سه امپراطوری، انگلیس، روس وعثمانی بوده، بدین جهت هیچوقت بطور کامل مستعمره نشده است اما همواره یکی از قدرت های بزرگ جهان، نیروی مسلط درسیاست ایران بوده و به بقای این کشور با حکومت دیکتاتوری یاری رسانده است. از نظر سیاسی درچنین کشوری یا باید دموکراسی حکومت کند و یا غیرقابل حکومت کردن خواهد بود، چنانکه همین حالا هست. جنگ فعلی ممکن است به تغییر رژیم منجر بشود ولی به صورت خود بخودی دموکراسی را جایگزین تئوکراسی فعلی نخواهد کرد چون آلترناتیو معتبری وجود ندارد و نیروهای دموکراسی خواه با خشونت حکومتی سرکوب ونابود شده اند و جامعه متکثرایران چند پارچه است وتجربه دموکراسی ندارند. جنگ فعلی نیز جامعه را به عقب می برد و معیشت روزانه را بجای دموکراسی به مساله اصلی مردم تبدیل می کند. هنوز تکلیف نهائی جنگ معلوم نشده است و نتیجه هرچه باشد آثار این جنگ مدتها در ایران، در خاورمیانه و در جهان باقی خواهد ماند، آثار استراتژیک این جنگ تنها به خسارت های اقتصادی ونظامی محدود نخواهد شد بلکه چهره ایران وخاورمیانه را کلا تغییرخواهد داد. تغییرات می توانند از جمله موارد زیر باشند:
1 ـ اولین تغییر راهبردی به تغییرات نظامی در کشورهای جنوب خلیج فارس مربوط خواهد شد.آ نچه تا چند ماه پیش غیرممکن به نظرمیرسید،اکنون چهرۀ کشورهای عربی خلیج فارس را برای همیشه دگرگون کرده است.«مدل دبی» - آن بهشت سرمست سرمایهداری و نوآوری - زیر سایۀ جنگ ایران فروپاشیده و ائتلافهای برساختۀ پادشاهیهای حوزه خلیج فارس را بیکارکرد کرده است. محمود احمدی نژاد کشورهای جنوب خلیج فارس را « پمپ بنزین» می نامید اما معروف است که وقتی وی همراه باچند تن از وزرای دولت خود به دوبی سفر کرده بود،یکی ازوزرای او با دیدن پیشرفت های دوبی ومقایسه آنها با عقب ماندگی ایران، شروع به گریستن کرده بود. اکنون اما دوران تازهای شروع شده که درآن ثروت دیگرامنیت نمیآورد و کشورهای این منطقه بجای «لحظهای خلدونی» یا دوران بهشتی بودن، ناچار باید به بازطراحی معماری بقای خود باشند.
جنگ ایران ممکن است به نقطه عطف تاریخی تبدیل شودکه پیامدهای راهبردی آن هنوز بهطورکامل آشکارنشدهاند یکی ازمهمترین درس های جنگ برای کشورهای عربی خلیج فارس این بوده است که حتی سامانههای پیشرفته دفاع هوایی نیزنمیتوانند امنیت اقتصادی وزیرساختی آنها را تضمین کنند.حضور پایگاههای نظامی آمریکا دراین کشورها نیزنه تنها امنیت آنها راتامین نکرد بلکه خوداین پایگاههابه هدف جنگی ایران تبدیل شدند.آمریکا نتوانست ازمتحدان خود دفاع کند و آنها اکنون در پی یافتن حامیان جدید هستند. امارات متحده که قبلا به پیمان ابراهیم پیوسته ، حالا به همکاری همه جانبه با اسرائیل شروع کرده وعربستان سعودی پیمان مکه را با پاکستان وترکیه امضاء کرده است اما این پیمان ها نیزتضمین امنیتی نمی آورند زیرا امنیت باید متکی بر نیروهای ملی در داخل کشور پی ریزی شود.
اقتصاد کشورهای خلیج فارس براین تصورشکل گرفته بودکه این منطقه پناهگاهی امن برای سرمایهگذاری، تجارت، گردشگری و تولید انرژی خواهد بود؛ تصوری که حملات موشکی و پهپادی ایران آن را بهشدت تضعیف کرده است. تاثیرات روانی این حملات کمتر از تاثیرات اقتصادی نبوده است. اکنون کشورهای منطقه ممکن است به این نتیجه رسیده باشند که «بهترین دفاع، حمله است». عربستان سعودی، امارات، قطر و کویت درحال خرید یا توسعه نظامی توانمندیهای پهپادی و موشکی هستند تا بتوانند علاوه بردفاع، تهدید به حملات متقابل کنند.گسترش این توانمندیها لزوما به ایجاد بازدارندگی پایدار، منجر نخواهد شد و ممکن است زمینهساز دور تازهای از درگیریهای موشکی و پهپادی میان ایران و همسایگان عرب آن شود.
مشکل اصلی دفاع کشورهای جنوب خلیج فارس اینست که این کشورها غیرازعربستان سعودی، جمعیت بومی بسیار اندکی دارند و دوسوم و در بعضی موارد سه چهارم جمعیت آنها، کارگران وکارمندان خارجی هستند، آنها یا ارتش ندارند و یا ارتش با نیروی مزدور خارجی دارند که نمی توانند در دفاع از کشور کارآئی چندانی داشته باشند. بطور خلاصه این کشورهای کوچک بصورت نا متعادل ثروتمند هستند و نمی توانند از ثروت خود شخصا دفاع بکنند و مجبورند به آمریکا، انگلیس، فرانسه و اسرائیل پناه بیاورند که البته آنها نیز ازمنافع خودشان دفاع خواهند کرد و دفاع نیابتی نشان داد که کارآمد نیست. این کشورها نظیر شخص ثروتمندی هستند که همسایه دزد و گرسنه دارد و از ترس غارت شدن توسط همسایه، خواب به چشمش نمی رود. عربستان سعودی علیرغم خریدن میلیارد ها دولار اسلحه، هواپیما و آموزش نظامی، 12 سال است که هدف حملات یک گروه شبه نظامی بنام حوثی ها دریمن واقع شده است و ازعهده آنها برنمی آید. درعین حال همه کشورهای جنوب خلیج فارس نیروهای نیابتی درعراق، سوریه، لبنان، لیبی، اتیوپی، سودان و حتی درایران دارند و پول می دهند تا بی ثباتی و نا امنی درکشورهای دیگرایجاد کنند. حکایتی در گلستان سعدی هست که « هندوئی نفت اندازی و آتش بازی همی آموخت. حکیمی گفت: تورا که خانه نیین است، بازی نه این است ».
2 ـ دومین تغییر راهبردی ممکن است حضور نظامی چین در خلیج فارس را در آینده ضروری سازد. تا بحال امنیت انرژی در خلیج فارس توسط نیروهای نظامی آمریکا تضمین می شد و چین بدون اینکه متحمل هزینه نظامی بشود، بطوروسیع ازانرژی منطقه بهره مند می شد بعضی ازروزنامه ها ازمسخره کردن آمریکا توسط چینی ها می نوشتند، روزنامه ها از آمریکا بخاطر تامین مجانی امنیت انرژی بزرگترین رقیب تجاری خود با کنایه تشکر می کردند. اکنون چین با وجود سرمایه گذاری عظیم درکشورهای خلیج فارس نتوانسته ازآنها درمقابل حملات ایران دفاع بکند و تاثیر جدی درتغییر مسیر جنگ ایجاد نماید. در حال حاضر حجم تجارت چین با کشورهای این منطقه از 500 میلیارد دولار در سال بیشتر شده است. با توجه به اهمیت تجارت با کشورهای منطقه بویژه در باره نفت وگاز، در صورت خروج آمریکا ازجنوب خلیج فارس یا تیره شدن روابط چین با آمریکا، ممکن است چین برای تامین امنیت انرژی مورد نیاز خود مجبورشود حضورنظامی خود را که درحال حاضر به بندرگوادر در پاکستان و بندر جیبوتی درجنوب باب المندب محدود است، درخلیج فارس و دریای عمان نیز گسترش دهد که درآن صورت موازنه نظامی قوا درمنطقه تغییرخواهد کرد. چین و روسیه در گذشته چند بار دراین منطقه همراه با ایران مانور دریائی برگزار کرده اند یعنی چین و روسیه علاقمندی و آمادگی حضور نظامی خود را درصورت لزوم در منطقه خلیج فارس نشان داده اند.
3 ـ سومین تغییر راهبردی به سیاست های اسرائیل مربوط خواهد شد. دکترین دفاعی اسرائیل بعد از حمله حماس به اسرائیل در7 اکتبر2023 به طرف جنگ دائمی درحال تغییر است.اسرائیل بهتدریج راهبردی را دنبال میکند که یادآور شیوه دفاعی امپراتوری روم است: ایجاد مناطق حائل در مرزها واجرای عملیات نظامی مستمر درخارج ازاین مناطق برای جلوگیری از شکلگیری تهدیدهای آینده. براساس این تحلیل، اسرائیل با ایجاد مناطق حائل درغزه، لبنان و سوریه و تداوم عملیات نظامی، میکوشد مانع بازسازی توان نظامی گروهها و نیروهای متخاصم شود.
نتانیاهو قبلا گفته است که :«اسرائیل همیشه با شمشیرزندگی خواهد کرد».چنین راهبردی مشکلات عدیده ای دارد.، معلوم نیست آمریکا تا کی حمایت های بی قید وشرط خود از اسرائیل را ادامه خواهد داد. حمایت دو حزبی سابق از اسرائیل درآمریکا مشکل سازشده است. انتقاد از اسرائیل حتی در میان طرفداران دونالد ترامپ آشکار شده و بعضی اعتراض می کنند که چرا شعار« اول آمریکا» تبدیل به «اول اسرائیل» شده است. ازطرف دیگر مشکل کشورهای جنوب خلیج فارس بشکل دیگری دراسرائیل نیز وجود دارد. مساحت اسرائیل کوچک و جمعیت یهودی آن کم است و نمی تواندهزینه جنگ دائمی را تحمل بکند. درست است که اسرائیل تکنولوژی پیشرفته ای دارد و توانسته است در جنگ با ایران مقدار زیادی از توان موشکی و پهپادی ایران را از بین ببرد و برنامه هسته ای ایران را به عقب انداخته است ولی این به معنای خنثی شدن تهدید جمهوری اسلامی ایران نیست و جنگ هنوز پایان نیافته است. طرفداران اسرائیل آن کشور را با «اسپارت » ازحکومت های یونان باستان مقایسه می کنند ولی در زمان ما زندگی درجنگ دائمی، مثل اسپارت ها آسان بنظر نمی آید.
رهبران باقی مانده جمهوری اسلامی بعد ازمرگ علی خامنه ای احساس خطروجودی کرده اند و رادیکال ترشده اند،. سیاست از بین بردن جمهوری اسلامی به طولانی شدن بقای آن منجر شده است. حال ممکن است جمهوری اسلامی به طرف نظامی کردن برنامه هسته ای خود حرکت کند و چنانکه یکی از دو کشور چین یا روسیه از اتمی شدن ایران حمایت کند، درآنصورت اتمی شدن ایران حتمی خواهد بود. جنگ فعلی نیز به تقویت روابط ایران با چین و روسیه منجر شده است و بعضی از موفقیت های نظامی ایران بدون حمایت اطلاعاتی و تسلیحاتی آنها ممکن نمیشد. ایران اکنون کنترل تنگه هرمز را دراختیار دارد و قادراست درروند اقتصاد جهانی اخلال ایجاد کند وهمچنین ثابت کرده است که در صورتی که در معرض سقوط قراربگیرد، قبل از نابود شدن، خیلی ها را نابود خواهد کرد و اراده حفظ رژیم اسلامی به هر قیمت را در 7 و 8 ژانویه 2026 با کشتن چندین هزارنفر از مخالفان داخلی حکومت اسلامی، در شهرهای بزرگ ایران نشان داده است.
رهبری کنونی ایران رویکردی تهاجمیتر و آمادگی بیشتری برای پذیرش خطر تشدید جنگ دارد.معیارموفقیت آمریکا درجنگ اگرصرفا میزان تخریب تاسیسات وتجهیزات نظامی ایران باشد جمهوری اسلامی ضربات را تحمل خواهد کرد اگرجنگ بدون ایجاد محدودیت موثر بر توانایی تهران برای تهدید کشتیرانی درتنگه هرمز وحمله به کشورهای خلیج فارس پایان یابد، ایران ممکن است با وجود خسارات سنگین نظامی، از جایگاه منطقهای قدرتمندتری نسبت به پیش از جنگ برخوردار شود. هیچ یک از این تحولات قطعی نیستند، اما نشانههای آنها هماکنون قابل مشاهده هستنند و همه مخالفان جمهوری اسلامی ایران، پیش از تثبیت پیامدهای بلندمدت جنگ، باید برای مواجهه با آنها آماده شوند.
4 ـ چهارمین تغییر راهبردی به احتمال قوی درتغییرتاکتیک های مخالفان ایرانی جمهوری اسلامی خواهد بود. شیوه های مبارزات مسلحانه با جمهوری اسلامی که عمدتا کردها وبلوچ ها در پیش گرفته بودند و تقاضای حمله آمریکا و اسرائیل به ایران توسط طرفداران رژیم پادشاهی برای سرنگون کردن جمهوری اسلامی، با شروع جنگ بی اعتبار شدند. این تاکتیک ها بازهم می توانند مشکل ساز باشند ولی دیگرنقش تعیین کننده درتغییرات بعدی نخواهند داشت. قبل ازحمله آمریکا واسرائیل به ایران، احزاب کرد بوجود آمدن منطقه خود مختار کردی در ایران با حمایت آمریکا، نظیراقلیم کردستان عراق را مد نظر داشتند که با حمله آمریکا به عراق بوجود آمده. اما درجنگ آمریکا با ایران، رهبران اقلیم وبعضی از کردهای ایران، متوجه شدند که ایران، عراق نیست. با توجه به تنوع ملی وجغرافیائی ایران، اگر تغییر از طریق سقوط جمهوری اسلامی انجام بگیرد در آنصورت می توان حدس زد که ترکیبی از اشکال مختلف مبارزه علیه جمهوری اسلامی نتیجه بخش خواهد بود، نه الزاما فقط مبارزه مسلحانه.
تجربه عراق می تواند برای ایرانیان آموزنده باشد، به ویژه برای کسانی که از مداخله نظامی خارجی، بمباران یا تغییر رژیم از بیرون بهعنوان راهی برای گذار سیاسی ایران استقبال میکنند. تجربه عراق، افغانستان، لیبی و تا حدی سوریه نشان میدهد که سرنگونی یک حکومت بسیار آسانتر از ساختن نظم سیاسی جایگزین است. در هر چهار تجربه، میان «دشمنی با حکومت موجود» و «پذیرش مداخله خارجی برای سرنگونی آن» باید تفاوت گذاشت. مخالف یک حکومت میتواند خواهان تغییر بنیادی سیاسی باشد،اما درنبودیک آلترناتیو سازمان یافته، همزمان باید ازخود بپرسد چه کسی خلأء قدرت را پرخواهد کرد، ارتش و دستگاه اداری چه سرنوشتی خواهند داشت، گروههای مسلح چه خواهند کرد، اقلیتها چگونه امنیت خود را حفظ خواهند کرد، همسایگان چه نقشی خواهند داشت و چه کسی هزینه بازسازی کشور را خواهد پرداخت.
از نظر مخالفان،اکثریت ایرانیان حکومت اسلامی را قبول ندارند اما درباره نوع حکومتی که باید جایگزین آن شود اتفاق نظرندارند، اوپوزیسیون جمهوری اسلامی گسترده ولی پراکنده است،برخلاف آنها،حکومت جمهوری اسلامی درحین اقلیت بودن، منسجم و یکپارچه است و تا به حال ریزش جدی درصفوف سیاسی یا نظامی آن مشاهده نشده و جنگ هم به بقای آن کمک می کند زیرا در مقابل دشمن خارجی بخشی از مخالفان را به دفاع از حکومت وا می دارد.
طبق نظرسنجی های دولتی حدود 10 درصد مردم که بیشتر وابستگی مالی به رژیم دارند ازجمهوری اسلامی حمایت می کنند، یعنی حدود 9 میلیون نفر. علاوه بر آن کادرهای حکومتی جمهوری اسلامی 1800 نفرتخمین زده می شوند که 50 نفر آنان در حملات آسرائیل و آمریکا کشته شدند وهنوز رژیم نیروی کافی برای جایگزینی رهبران حذف شده خود را دارد. همچنین مجموع نیروهای مسلح جمهوری اسلامی از ارتش، سپاه، نیروی انتظامی و بسیج به یک میلیون نفرمی رسد. برآورد می شود بیش از 200 هزارنفرجنایتکار جنگی نیز دردرون حکومت ایران وجود دارند که طی 48 سال گذشته کاراصلی شان دستگیری، شکنجه وکشتن مخالفان حکومت اسلامی بوده است. جمهوری اسلامی می تواندهمه طرفداران خود را هم مسلح کند. قیام و شورش خیابانی که طی 20 سال گذشته به دفعات صورت گرفته و همه درخون غرق شده اند، ثابت می کرده اند که تاکتیک های گذشته برای براندازی رژیم کارائی نداشته و حامیان رژیم برای حفظ جان و موقعیت خود تا آخرخواهند ایستاد مگر اینکه راه امید و نجات برای آنها درنظر گرفته شود و به شیوه مدنی خطر انتقام گیری برطرف گردد.
درجنگ های بزرگ وقتی ارتش غالب، نیروهای دشمن را محاصره می کند همواره راهی برای عقب نشینی آنها باز می گذارد زیرا اگر این راه عقب نشینی وجود نداشته باشد، روباه ها تبدیل به شیرمی شوند.
اگر فکراساسی بحال کادرهای حکومتی و جنایتکاران جنگی وطرفداران حکومت اسلامی نشود، سقوط رژیم با پایان جنگ به آنارشی و جنگ داخلی منجر خواهد شد که ویرانی را چند برابرمی کند. با در نظر گرفتن تمام خطرات وهمه احتمالات، کم هزینه ترین شیوه تغییر جمهوری اسلامی و گذر از آن، تدوین استراتژی استحاله همین رژیم است که در بحث های سیاسی « گذار مسالمت آمیز» نامیده می شود، تا نهایتا منجر به تغییر سیاست خارجی، عفوعمومی ، آشتی ملی و انتخاب دولت منتخب مردم بشود. گذاری شبیه آفریقای جنوبی و آرژانتین در انطباق با شرایط ایران. این سیاست زمان براست ولی فعلا تنها سیاست منتهی به صلح از طرف اوپوزیسیون جمهوری اسلامی به نظر می رسد. باید توجه داشت که هراستراتژی مخالفان سیاسی، اگرحامیانی دردرون حکومت مستقر نداشته باشد،موفق نمی شود.
در میان تمامی این معادلات پیچیده، این موضوع کمتر مورد توجه قرار گرفته که مردم ایران بیش از هر چیز به ثبات نیاز دارند. مردم لزوماً تحلیلگر سیاست خارجی نیستند. بسیاری از آنها فقط میخواهند بدانند آیا فردا میتوانند برای زندگی خود تصمیم بگیرند یا خیر. صاحب سرمایه میخواهد بداند سرمایهاش را وارد بازار کند یا نه. تولید کننده میخواهد بداند میتواند برای شش ماه آینده برنامهریزی کند یا نه. خانواده میخواهد بداند ارزش پساندازش چه خواهد شد. جوان میخواهد بداند آینده شغلیاش را در ایران دنبال کند یا برای مهاجرت برنامهریزی کند. بنابراین در شرایط فعلی بهتر است بهجای این که بپرسیم «چه میشود؟»، این پرسش را مطرح کنیم که «چه تصمیمی از طرف جمهوری اسلامی ومخالفانش گرفته خواهد شد و پیامد آن برای مردم چه خواهد بود؟»، شرایط نه جنگ ، نه صلح یا جنگ و آتش بس ویرانگراست زیرا آینده این بحران فقط به توان نظامی ایران، آمریکا یا اسرائیل وابسته نیست؛ به تصمیمهای سیاسی، میزان انعطاف طرفین، نقش میانجیها، شرایط اقتصادی، مواضع چین و روسیه و تحولات منطقهای نیز بستگی دارد.
قبل از شروع جنگ، خیابان درتسخیر مخالفان جمهوری اسلامی بود و جامعه مدنی درصحنه حضور داشت. اگرفشار جامعه مدنی بر بنیادگرائی حاکمیت اسلامی فشار مداوم اعمال می کرد، امید تغییر واستحاله بیشتر می شد اما جنگ جامعه مدنی را از صحنه خارج کرد و سران جمهوری اسلامی در وحشت از« انقلاب مخملی » تا می توانستند از موقعیت جنگی استفاده کردند وبا اعدام وایجاد وحشت، جامعه مدنی را به عقب راندند،اکنون جناح افراطی و فاناتیک ها تحت عنوان های «ملت مبعوث» و«جان فدا » با بودجه و سازماندهی حکومتی، میادین شهرهای بزرگ را اشغال کرده اند و خواهان ادامه جنگ تا شکست دادن خیالی آمریکا هستند. با اینهمه بخش بزرگی ازمسئولین سیاسی رژیم واقعیت ها را می بینند، فلاکت اقتصادی و انزوای بین المللی را حس می کنند و متوجه هستند که اگر نمی خواهند کلا نابود شوند، باید به طرف مردم بیایند وبه خواست اکثریت مردم که پایان دادن به جنگ، با دست کشیدن از سیاست شعاری، از رویاروئی با جامعه جهانی دست بردارند و به جامعه مدنی ونیروهای سیاسی « درداخل کشورولی خارج ازحکومت»، فرصت تاثیرگذاری در سرنوشت کشور را بدهند. این یک نصیحت نیست بلکه تنها انتخابی است که می تواند ازجنگ داخلی و ویرانی کامل و تکرارویرانی های نظیرافغانستان،عراق، سوریه و لیبی درایران جلوگیری کند.
جامعه مدنی ایران بخاطر جنگ وفشارحکومت، اکنون به سکوت وادارشده ولی نابود نشده است. ایران بین 15 الی 20 میلیون نفرتحصیل کرده دانشگاهی دارد، رقم دیاسپورای ایرانی تا 9 میلیون نفر برآورد می شود. جامعه مدنی در میان ملل غیرفارس ایران بخاطر وجود ستمی ملی و ناسیونالیسم اتنیکی منسجم تراست و جنبش زنان نیز توانسته است، جمهوری اسلامی را به عقب نشینی در مساله حجاب وادارکند. بیش از 3 میلیون و نیم دانشجو با وجود خفقان موجود در دانشگاهها، ازآگاهی سیاسی بالائی برخوردارند. جامعه شناسان، اقتصاد دانان، هنرمندان، ورزشکاران، نویسندگان، دانشگاهیان، فیلم سازان برجسته درسطح بین المللی ومبارزان خستگی ناپذیرحقوق مدنی، درداخل کشور حضور دارند که به مرجع مورد قبول مردم تبدیل شده اند و بمحض پایان جنگ این نیروها خواهان مشارکت سیاسی و فعالیت مدنی خواهند شد. آنها اکثریت جامعه را همراه خود دارند و نیروی فاناتیک اقلیت، نخواهند توانست جلوی فعال شدن آنها را بگیرند زیرا جامعه ایران نسبت به مقطع انقلاب 1979 کلا تغییرکرده است بعنوان مثال 31 نفر نمایندگان اسلامگرای تهران دردوره چهاردهم مجلس شورای اسلامی،با آرای 3 الی 5 درصد اهالی تهران به مجلس راه یافته اند که نشان می دهد بلوک قدرت، نماینده اقلیت کوچکی از مردم ایران است.
ازطرف دیگر نیروهای رانده شده ازقدرت هستند که منتظراجرای عدالت می باشند. درست است که اصلاح طلبی حکومتی بخاطر باور به حکومت دینی اعتبار خود را ازدست داده اما بخشی ازاصلاح طلبان سابق اکنون گذارطلب شده اند و چون شناخت عینی ازکارکرد حاکمیت دارند، می توانند درتحولات سیاسی آینده نقش جدی بازی بکنند. درمجموع می توان به نقش جامعه مدنی درتحولات آینده امیدوار بود چون نیروهای سیویل حضورملموس و نفوذ گسترده در اعماق جامعه دارند.
جامعه مدنی وطبقه متوسط ایران بسیار گسترده است اما جمهوری اسلامی حامی پروری کرده و همه امکانات و ثروت کشور را به نیروهای اسلامی طرفدار حکومت یعنی خودی ها اختصاص داده است و غیر خودی های جامعه مدنی سکولار، بدون هرگونه حمایت ازجائی، همواره در معرض سرکوب واختناق پلیسی بوده اند و دراثر تحریم های بین المللی، تورم اقتصادی و بی ارزش شدن پول ملی بشدت فقیرشده و سیستم نیزاجازه تشکل یابی بدان نداده است، بدینجهت در شرایط جنگی درمعادلات قدرت جائی ندارد و نمی تواند متناسب با وزن خود درتحولات نقش ایفا بکند اما پایان جنگ چنانچه به جنگ داخلی منتهی نشود، زمینه را برای تاثیرگذاری جامعه مدنی فراهم خواهد کرد.
درکشورهای دموکراتیک نیروهای اجتماعی سازمان یافته هستند یعنی دولت،سندیکاها وجامعه مدنی واحزاب سیاسی هرکدام اختیارات ووظایفی دارند. طبق قواعد معین، جامعه سیاسی بین جامعه مدنی وحکومت قرارمی گیرد. جامعه مدنی برای بدست آوردن حقوق وآزادی های مدنی فعالیت می کنداما احزاب سیاسی برای گرفتن قدرت سیاسی مبارزه می کنند و مانع ازآن می شوند که حاکمیت جامعه مدنی را سرکوب کند ولی در ایران بعلت سرکوبی شدید و مداوم احزاب سیاسی در داخل کشور، جامعه سیاسی عملا وجود ندارد و در لحظه تغییر سیاسی جدی، بار مسئولیت جامعه سیاسی بر دوش جامعه مدنی گذاشته می شود. این کارقبلا در ایران تجربه شده که درصورت ایجاد شکاف درحاکمیت و بوجود آمدن حاکمیت دوگانه، احزاب سیاسی خیلی زود می توانند با یارگیری از نیروهایی جامعه مدنی رشد بکنند و خلاء سیاسی را پر بکنند. این وضعیت از قیام 29 بهمن 1356 تبریز تا انقلاب 22 بهمن 1357 در تهران بوجود آمده بود و دراین فاصله یکساله احزابی که درجامعه ریشه داشتند و شناخته شده بودند اما در زمان شاه حق فعالیت سیاسی نداشتند، نظیر نهضت آزادی و جبهه ملی خیلی زود رشد کردند و آلترناتیو نیز در همین یک سال تشکیل شد و بعد از سرنگونی رژیم سلطنتی، مسئولیت سیاسی بعهده گرفتند و در بازسازی ساختار سیاسی جدید فعال شدند. نفس و شیوه کار درست بود ولی با قدرت گرفتن اسلام سیاسی به رهبری روح اله خمینی، رویای آزادی از طریق انقلاب به کابوسی تبدیل شد که 50 سال است ادامه دارد.
اگراوپوزیسیون جمهوری اسلامی نتواند در مورد گذارمسالمت آمیز به وحدت نظر برسد یا اساسا جمهوری اسلامی با هر تغییری عناد ورزی کند آنگاه جامعه ایران وارد یک چالش جدی برای بقای خود در آینده خواهد شد که جنگ داخلی یکی از این چالش ها خواهد بود. شایان ذکر است که حکومت جمهوری اسلامی بقای خود را یک امر مقدس می داند و حاضر است برای حفظ حکومت اسلامی هر قدر لازم باشد آدم بکشد، حتی بعضی از افراطیون حکومتی آشکارا می گویند که حامیان حکومت اسلامی در ایران آماده جنگ داخلی هستند تا مردم را ازجنگ داخلی بترسانند تا معترضان دست به عمل نزنند. البته کشتار مردم غیر مسلح توسط حکومت جنگ داخلی محسوب نمی شود بلکه این شیوه ای است که همه حکومت های دیکتاتوری وغیر منتخب بدان متوصل می شوند. تعریف جنگ داخلی اینست که دو گروه مسلح یکی طرفدارحکومت و دیگری مخالف حکومت مستقر رو در روی یکدیگر قرار بگیرند واین درگیری بیش از یک سال طول بکشد و تلفات زیاد داشته باشد. نظیر جنگ داخلی درسوریه.
ازنظرمن درگیری مسلحانه حکومت با گروههای مسلح اتنیکی که اکنون در جریان است جنگ داخلی محسوب نمی شود زیرا این نوع درگیری ها تغییر سیاسی ایجاد نمی کنند. ترامپ و نتانیاهو از همان ابتدای جنگ، موضوع مسلح کردن کردها، را بهطور ضمنی یا آشکار بررسی کرده بودند. این اقدام ممکن است در نگاه اول راهی کم هزینه برای کنار زدن حکومت ایران به نظر برسد، اما این گزینه نیز احتمالاً موفق نخواهد شد.
نخست اینکه اپوزیسیون متحد یا رهبرمخالفانِ مورد پذیرش عمومی وجود ندارد که آمریکا بتواند بهسادگی تسلیحات را در اختیار او قرار دهد. بنابراین واشنگتن خیلی زود ناچار خواهد شد خود مسئول سازماندهی، آموزش و حفاظت از هر نیروی شورشی نوظهوری شود.علاوه بر این، مسلح کردن گروههای قومی یا جداییطلب میتواند یک پیروزی تبلیغاتی بزرگ برای جمهوری اسلامی باشد و به حکومت اجازه دهد حمایت شهروندان ناراضی در مناطق مرکزی ایران را به سمت خود جلب کند.در نهایت، حتی اگر ــ برخلاف انتظارــ چنین کارزاری بتواند حکومت را دچارشکاف کند، بیشتراحتمال دارد که به یک جنگ داخلی آشفته منجر شود تا انتقالی منظم و روشن قدرت سیاسی.
جنگ داخلی زمانی در ایران معنی پیدا می کند که شکاف در درون نیروهای مسلح جمهوری اسلامی بوجود آید و نیروهای طرفدار وضع موجود با نیروهای خواهان تغییر وضع موجود بر روی هم آتش بگشایند که درآن صورت قدرتهای خارجی نیز وارد ماجرا می شوند وجنگ داخلی ادامه پیدا می کند.متاسفانه ایران همواره اسیراستبداد شرقی بوده و تغییر حکومت نه بشیوه مسالمت آمیز بلکه اغلب با انقلاب و خون ریزی انجام گرفته است.
بعدازکشته شدن علی خامنه ای، طرفداران جبهه پایداری اسلامی وبقیه گروههای افراطی حکومت، رئیس جمهور و رئیس پارلمان را به طراحی کودتا علیه مجتبی خامنه ای و نیروهای ارزشی متهم می کنند و این امر بیانگرآنست که درحال حاضرامکان کودتا نیز وجود دارد تا کشور را از بلاتکلیفی تصمیم گیری خارج کند، بویژه که مجتبی خامنه ای رهبر اسمی جمهوری اسلامی، برخلاف پدرش قادربه ایجاد اجماع بین جناح های رقیب در درون جمهوری اسلامی نیست، انتخاب پر ابهام او در شرایط اضطرار جنگی و مخفی بودن او ازانظارعمومی خود به عامل اختلاف بین جناح های حکومتی تبدیل شده است. رادیکال ها ولایت فقیه را ستون خیمه انقلاب می دانند اما عملگرایان وجود ولی فقیه را درجامعه ای که ازآخوند ریا کاری دیده و فریب خورده است، برای ثبات کشور ورابطه ملت با دولت مضرتشخیص می دهند اما از بیان آن در ملاء عام خود داری می کنند. درچنین وضعیتی کودتا هم می تواند به جنگ داخلی منجر شود. با کمال تاسف واقعیت اینست که اغلب مردم کوچه وبازاردر داخل کشور از روی ناچاری منتظر ظهور یک بناپارت ایرانی هستند که به نابسامیانی ها پایان دهد و قبل از هر چیز مشکل معیشت مردم را حل کند.
ماشااله رزمی
27 اکتبر 2026